![]() |
![]() |
|
|
سلام بعد از ۱ سال سلام دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود وبلاگی که سراسر خاطرات زندگیم بود خاطراتی که کاش بعضی هاشو پاک نمیکردم. دوست دارم باز بنویسم ولی واسه دل خودم واسه دل بیچاره خودم که جزء غم و غصه.. چیزی توی این دنیا ندید میخوام در مورد موجود منفور شده این دنیا (زن) بنویسم موجودات کثیفی که به قول یه بچه ها شیر سگم بهشون بدی بازم وفا ندارن خدا تو این زمونه چقدر آدمات پست اند نمی دونم چی بگم از کجای این زندگیم شروع کنم از دل ساده خودم یا از آدمای پستت خدا ولی هر چی هست شکرت راضی ام به رضای تو خدای من تو تنها کسی هستی که از دلم خبر داره نظر تو برنگردد... الهی آمین راستی الان وبلاگم ۳ ساله شده ۳ سال از عمرش میگذره این شعر رو خوشم اومد بخونین قشنگه: سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت اشـک در چشمــان سـردم حلقــه زد بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت چشـم از مـن کنـد و دل از مـن بريـد حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـي کنـم گـر چـه بر زخمــم نمک پاشيد و رفـت . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:51 توسط |
|
|
تو همین روزا که خونه نمی رفتم رفتم کافی نت ندا پیش سعید دوستم رفتم وبلاگش...... مطلبش رو خوندم ( به خاطر همه گناهایی نکردم منو ببخش) میخوام بهش بگم تو گناهی نکردی هیچ گناهی به خدا ازت دلگیر نیستم حق بهت میدم راحتو انتخاب کنی ولی ۲ تا حرفات یادم نمیره تو نمیتونی با خانواده ما زندگی کنی ....مسلمونی به این چیزا نیست طرف ۱شبه مسلمونی میشه که ما خودمون رو بکشیم مثل اون پیش خدا عزیز نیستیم........ دومیشم در مورد فراموش کردن عشق .... آدم عاشق هیج موقعه فراموش نمیکنه عشقشو حتی در سخترین شرایط زندگیش........تو هم همیشه اینجا میمونی سمی همیشه تا ابد....... حتی با نیشه کنایه هات برات از ته قلبم ارزو میکنم هیج موقعه دچار مشکل نشی یادته میگفتی خدا رو داریم الانم میدونم توکلت به اونه پس از دستش نده ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:4 توسط |
|
|
سلام
من...تو...دوری...عشق...فراق...جدایی...سرنوشت...دنیای بی
وفا...یاد تو...اشک...شب...سیاهی...نا
امیدی...خستگی...و....!!!
بازم یاد تو . بازم تکرار این کلمات و بازم تو...تو...تو!!! به خدا دیگه خشته شدم،خسته،تمام این کلمات روزی هزار بار از ذهنم عبور میکنن و فقط به تو ختم میشن،میدونم تو آخرشی...آخرفکرکردنم...آخر اشکام...آخر همه چیزم . همه کسم...!!! آخه چرا؟؟؟چرا؟؟؟من که همیشه افنخار میکردم عاشق نمیشم،چون
دیده بودم عاشقی چه بلایی سر آدم
میاره...!!! اصلا میدونی چرا؟؟؟چون خود خواه شده بودم؛چون غرور تمومه وجودم رو پر کرده بود!!!! خدا هم گفت:ای مغرور،حالا عاشقت میکنم تا بفهمی!!! منم فهمیدم....ولی....در کنار این فهمیدن،شکستم،خورد شدم و نا امید و حالا.....!!! فقط اشک...اشک...اشک غم...اشک عشق...اشک فراق و بازم دوباره تو....!!! چرا اومدی؟؟؟اگه اومدی،چرا رفتی؟؟؟چرا نموندی؟؟؟ میدونم حرفام بی منطق،ولی عشق که منطق نمیشناسه!!!عشق فقط اشک میشناسه و با فراق و جدایی پیوند خورده؛فقط همین!!! میدونم عزیزم هر اومدنی یه رفتی هم داره ولی من؛ ....من.... دیگه از این کلمه ی مزخرف حالم به هم میخوره!!! من چه کلمه ی
احمقانه ایی،کاشکی این من بمیره تا دیگه نباشه،کاشکی اصلا مرده بود و پاش
تو جاده ی بی سر و ته عشق باز نمی شد...اشک نمی ریخت...نمی سوخت...نمی
شکست...زجر کش نمی شد...نا امید نمی شد و هزاران هزار نمی شد و کاشکی
دیگه،که تمومی نداره!!! یاد اون حرف قشنگت بخیر که همیشه بهم میگفتی:انقدر کاشکی کاشکی نکن،کاشکی رو کاشتیم در نیومد...!!! آخ...قلبم داره تیر میکشه...نمیدونم چقدر دیگه میتونه این درد فراق رو تحمل کنه و به تپیدن به عشق تو ادامه بده!!! فقط میتونم بگم:
یادته اون روز پشت تلفن چقدرالتماس می کردم چی گفتی نکنه اینارو یادت رفته الان پيش خودت میگی من عاشقت بودم دوست داشتم خودتم میدونی من چقدردوست داشتم چقدر روی تو تعصب داشتم تعصبی که همیشه مسخره اش کردی اشكالي نداره ما كه از همه دنيا خورديم توهم بزن خيلي دوست دارم تير خلاصم رو تو بزني كي ازتو بهتر من تواين 1سالي كه با تو بودم صبر داشتنو ياد گرفتم سكوت كردموهيچي نگفتم ميدوني چرا چون به خودم قول داده بودم هيچوقت نذارم گريه كني كاري كه اين آخري خودم باعث اون شدم خواستم اداي آدماي دل سنگ رو در بيارم نميدونم تونستم كاري كنم كه از من بدت بياد يا نه ولي من متاسفم به خاطرحرفاي نسنجيدم و چيزاي كه باعث رنج كشيدن توشد دله منم از بعضي از كارات پر هست ولي ميزارم جاي اون همه خوبي كه به من كردي اين يه بيت شعر آخري هم برا پايان داستان منوتووو هـــــمـه زنــــــدگـــــــي مـــــــن
از دل تــــــــــــنــــــــگ مـــــــــــــــــن امــــــــــا چــــــــــــــــــه كــــــــــــــــســــــــــــــــي
نــــــــــقــش رخــــســــار تـــــــــــو را خـــــــــواهـــــــــد شــــــــســــــت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:4 توسط |
|
|
کلبه تنهایی..... کلبه ای ساخته ام پر تنهایی خویش کلبه ام در لب دریای خیالیست امروز فردا شاید برسد به نوک یک کوه بلند برود وسط یک شهر شلوغ اما باز هم کلبه ام کلبه تنهاییست باز هم منم و کلبه و تنهایی و چه تلخ است این تنهایی کلبه را می برم دشت به دشت کوه به کوه شهر به شهر تا که شاید برسد مهمانی تا کسی شاید قدمی بگذارد روی چینی نازک تنهاییم اما افسوس تقدیرم این است قسمتم تنهاییست دوستی میگفت مشکلت ان کلبه ست تو اسیری در ان و اسارت مرگ است اسارت خود تنهاییست کلبه را بشکن دور شو از ان.......... نمیدانم شاید باید ساخت با همین تنهایی شاید باید رفت باز هم جایی دیگر شاید جایی دیگر........... شاید اصلا نیست مهمانی در کار شاید مهمان ماییم شاید باید برویم به سر سفره دوست برهانیم خود را زین کلبه یاد سهراب بخیر قایقی داشت میانداخت به اب دور می شد از این شهر غریب می رفت پشت دریا و تهی می گشت از تنهایی سهراب جان کاش بودی و می گفتی خانه دوست کجاست؟ جای این کلبه کجاست؟ مقصد ما به کجاست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:43 توسط |
|
|
سلام امروز ۱۸ شهریور هست ۲۲ سال قبل تو همچین روزی صبح زود وقتی که همه خواب بودن یه پسر زشت بدنیا آمد. بچه اول بود باباش خوشحال بود چون دوست داشت بچه اولش پسر باشه اسمشو میخواست به یاده دوستش که دیگه بینشون نبود حسین بزاره ( آخه دوستش شهید شده بود) ولی مامانش امیر دوست داشت بالاخره اسمشو امیر حسین گذاشتن امیرحسین بزرگ شد الان ۵ سالشه براش دارن تولد میگیرن همه هستن.... امیرحسین اون روز رو یادش نمیره ....... امیرحسین ما الان ۱۸ سالشه بهترین رفیقاش که که پسر عموهاش هستن براش تولد گرفتن.... چه خبره ه ه ه امسال امیر داره میشه ۲۳ سالش همه رفتن خودش مونده خودش تنهایی داره تولدش رو جشن میگیره امیر حسین تولدت مبارک.......
تلفن را بر می دارم شماره را می گیرم 091 گوشی را سرجایش می گذارم." نه ، من به خودم قول داده ام که دیگر هیچ وقت زنگ نزنم، زندگی بدون او تمام نمی شود." به ساعت نگاه می کنم 10:15 صبح.ضبط را روشن می کنم تا شاید کمی ذهنم را از او دور کند.بی فایده است خاموشش می کنم. دوباره گوشی را بر می دارم شماره را می گیرم 0912 " نه ، نباید زنگ بزنم " یادم می افتد عصر یک شاگرد خنگ دارم . پشت میزم می نشینم کتاب ریاضی اول دبیرستان را باز می کنم کتاب را ورق می زنم نمی توانم تمرکز کنم . کتاب را می بندم از جایم بلند می شوم به طرف آشپزخانه می روم لیوان را پر از آب می کنم . تلفن را روی کابینت می بینم. گوشی را بر می دارم 09123 یاد گریه اش می افتم،التماس کرده بود که دیگر زنگ نزنم . گوشی را می گذارم. به سمت اتاق خواب می روم . دراز می کشم .با خودم تکرار می کنم " خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست" غلت می زنم به چپ به راست نه انگار نمی شود خوابم نمی برد.چشمم به کتاب روی پاتختی می افتد. عادت می کنیم..... زویا پیرزاد با خودم تکرار می کنم عادت می کنیم ، عادت می کنیم ، عادت می کنیم ......... چشمانم سنگین می شود ........ ناگهان از خواب می پرم چشمم به تابلوی رو به روی تخت می افتد " رسم زندگی این است ک امروز کسی را دوست می داری و فردا ، تنهایی.........." گریه ام می گیرد ، گریه می کنم . تلفن را بر می دارم شماره را می گیرم 091234 نه نمی شود ما دو خط موازی هستیم ما به هم نمی رسیم. بلند می شوم و به طرف حمام می روم شاید یک دوش آب گرم حالم را خوب کند.از حمام بیرون می آیم با خودم فکر می کنم دیگر دوش هم کارساز نیست. به ساعت نگاه می کنم 12:30 ظهر. به سمت آشپزخانه می روم ،یخچال را باز می کنم ،غذا را بر میدارم داخل ماکروویو می گذارم تا داغ شود. به کابینت تکیه می دهم دستم به تلفن می خورد گوشی را بر میدارم 0912340 صدای بوق ماکروویو می آید ، گوشی را سر جایش می گذارم . تلویزیون را روشن می کنم ، کنترل را دستم می گیرم و یکی یکی کانال ها را عوض می کنم. فکر می کنم اگر این ماهواره نبود ساعت هایی را که مشغول عوض کردن کانال ها هستم را چگونه پر می کردم؟ از عوض کردن کانال ها سردرد می گیرم. تلویزیون را خاموش می کنم.کنترل را روی میز می گذارم ، تلفن را می بینم .دوباره همان وسوسه 09123401 نه من به جان او قسم خوردم که دیگر زنگ نزنم. . به ساعت نگاه می کنم 2 بعد از ظهر. یاد شاگرد ساعت 3 می افتم. بلند می شوم دستمال گردگیری را نم دار میکنم.تک تک وسایل خانه را تمیز می کنم. نوبت به تلفن می رسد . نفسی عمیق می کشم گوشی را بر می دارم و شماره را تا آخر می گیرم. چشمانم را می بندم قلبم به شدت می تپد تا چند لحظه دیگر صدایش را خواهم شنید. ....... گوشی از دستم می افتد با خودم تکرار می کنم : تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:37 توسط |
|
|
خدا حافظ برای همیشه حلالم کنید. خوش باشین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 2:6 توسط |
|
|
سلام بازم من اومدم حوصله نوشتن ندارم ۴ روز پیش با پدرم بحثم شد این دفعه با دفعه های قبل فرق میکرد .شرح دعوای منو بابا بابا: این بچه شعور نداره تو آدم نمیشی فلان ..... (فحش های ناجور)امیر: من بیشعورم بابا تو راست میگی ولی شخصیت دارم ماله خودم هر کسی باهم هر جور رفتار کنه منم مثل خودش رفتار میکنم. اون دوستت به من دری وری گفت منم بهم برخورد جوابشو دادم گفتم نون بابامو میخورم نه کس دیگه رو بابا: کاری میکنم از این خونه بزاری بری فلان...............(فحش های ناجور)ّ امیر: من قاطی کردم با یه چی زدم تو سر خودم سرم شکست از ۳ جا خودم رفتم دکتر بخیه زد وقتی برگشتم دیدم سیم تلفن ,adsl, سیم های ۲ تا کامپیوتر ها همه قطع و پاره شده عصبانی شدم رفتم پایین با حالت فریاد زدن گفتم چرا اینارو این جور کردی؟؟؟ بابا : همه اینارو ازت میگیرم تازه اولشه فلان...............(فحش های ناجور)ّ
امیر: اگه اضافی هستم میرم این که مشکلی نیست؟؟ بابا: نامردی اگه نری ......... هستی اگه نری؟؟ امیر: لباسامو پوشیدم گوشی. ماشین . هر چی داشتم گذاشتم رفتم .. مامان: گریه کنان کجا میری گوشیتو ببر و....... امیر: زدم بیرون خودم نمی دونستم کجا میرم ولی رفتم اینقدر دور زدم تا شب شد تا حالا شب تو خیابون نبودم احساس خوبی نداشتم هر جوری بود شب رو به صبح رسوندم صبح زنگ زدم به مجید (پسر عموم) مجید: کجایی در به در از دیشب دنبالت میگردم همه جا رو زیر رو کردم پیدات نکردم کجایی الان ....... امیر: مهم نیست چیکار داری تو به هر زوری بود منو برد خونشون در تا شب نشست صحبت کرد ..... نتونست منو راضی کنه که برم خونه شب همون جا خوابیدیم صبح رفتیم خونه حاجی (محسن پسر عموم) اونم باهام صحبت کرد من با حاجی خیلی رفیقم منو راضی کرد که برگردم با اینکه برام خیلی سخت بود برگشتم ولی چه فایده باز چند وقت دیگه همین بساط رو داریم .............. شایدم من تند رفتم در هر صورت خدایا از سر تقصیرات من بگذر
خدایا ممنون که غروب جمعه رو برای ما بنده های گناهکارت گذاشتی یه کاری کن منم آدم شم خیلی دوست دارم بنده خوبی باشم ولی خودت میدونی نتونستم.........
ياد خدا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:3 توسط |
|
|
سلام یه مدت نبودم مشغول کلنجار رفتن با این دل لعنتی بودم گفتم ننویسم ولی دلم نیومد.......... دلم نیومد از دل تنگی کسی که هنوز تو دلمه ننویسم از تنگ شدن دلم برا کسی که هنوز از کوچشون رد میشم شاید یه بارفقط یه بار ببینمش.... نمیدونم تاکی میتونم ادامه بدم ولی میخوام به همین زندگی ادامه بدم به یادش با خاطراتش زندگی کنم با اینکه وبلاگش رو تعطیل کرده ولی دلم میگه جای دیگه مینویسه اشکالی نداره شاید امیر موجود اضافی هست ولی خدا تو میدونی هنوزم حاضر نیستم خال رو صورتش بیفته ازکلمه شایدخوشم نمیاد چون خیلی شاید تو دلمه خیلی سوالهامو جوابش رو نگرفتم چرا تموم شد چرا اینجور شد. خدا تو جواب شایدهای منو میدونی مگه نه نکنه میخوای توهم منو تو خماری بزاری من که کاری نکرده بودم چرا باهام اینجور کردی خدا میخوای یه معامله با هم میکنیم من نصف عمرمو میدم بزار ۲ساعت مثل قدیم باهاش صحبت کنم میدونم نمیشه تو خواب که میتونی این کارو برام بکنی گرچه این چند وقته هر وفت خوابشو دیدم از من فرار میکرد .............شنبه بعد ازچند سال از قم تنهای زدم بیرون تنهای رفتم مسافرت رفتم کیش تو تنهایم خیلی فکر کرذم دیدم نمیشه فراموش کرد چرا نمیتونم مثل بقیه آدما فراموش کنم چرا نمیتونم مثل بقیه اینقدر پست باشم که نفرین کنم ولی میدونی چیه ادم عشقشوکه نفرین نمیکنه حتی اگه تنهاش بزاره بره...... این چند روز به جای تفریح میرفتم خرید بابام ۱میلیون پول داد برم هرچی میخوام برای خودم بخرم ولی همشو برا آبجیهام و مادرم خرید کردم نمیدونم خرید چرا منو یاده سمی مینداخت ابجیم حال کرد وقتی این همه کادو دید ولی نمیدونه که من به عشق چه کسی این همه کادو خریدم وقتی برگشنته میومدم تو فرودگاه بغضم شکست یاده روزای افتادم که داشتی میرفتی مسافرت یاده اس ام اس هامون یاده حرفهای که تو فرودگاه میزدی اس ام اس هاشو هنوز دارم میشینم میخونم بعضی شب ها اگه بدونی چه حالی میده مخصوصا وقتی با خوندنش گریه کنی..... خودمو جم کردم توفرودگاه نکنه کسی ببینه آخه من که قولمو یادم نمیره (دوست ندارم امیر کسی غیر من اشک هاتو ببینه ) شما میگفتی یادته من که هنوز سره قولم هستم ببین دست دادم تو این چند ماه چند بار خواستم بهش پم ام بدم ولی جرات نکردم حتی برات نظر گداشتم ولی الی پاک کرد قسمم داد گفت نکن بزار همین دوری بمونه یاده حرفه دوستش افتادم سمی تازه آروم شده آرامشش رو خراب نکن بذارهمون جور بمونه دلت میاد ارامشش رو به هم بریزی با خودم فکر کردم دیدم راست میگه نامردی ولی تو رو خدا باور کن چند بار خواستم تلفن بزنم خواستم زنگ بزنم بگم نمیتونم ولی چیکار کنم الی ازم خواست مزاحمت نشم ارامش تو رو بهم نریزم منم گفتم باشه میرم سکوت میکنم خفه میشم میرم میمیرم ... میرم جای که پیدام نکنه فکر کنه امیر مرده ولی به خدا همون قدر دوست دارم حتی با اینکه گفتی تموم کنیم کاش میشد برگردیم به عقب اون موقعه به این راحتی از دستت نمی دادم اون موقعه نمی گذاشتم کسی تو کارم دخالت کنه.. کاشکی میشد به عقب برگردیم کاشکی ...................... خدا میگن مجنون دیگه پیدا نمیشه ولی من مجنونم ..... مجنونتر ازهر مجنون دیگه چرا اشکام تموم نمیشه دوست دارم بیشتر گریه کنم ولی الان مامان میاد بالا نمیخوام زیره قولی که بهش دادام بزنم هیچ شبی مثل امشب غصه ام نشده بود نمیدونی چقدرگریه کردن برای تو رودوست دارم کاشکی بودی ومیفهمیدی که چرا همیشه میگفتم یه غصه ای تو این دل بی صاحب هست اونوقت نمی گفتی امیراخلاقت مثل زنهاست........... ولی حیف نیستی که برات بگم ازغصه ای که سالهای ساله تو دلمه گرچه من اصلا ناراحت نشدم از اون حرفت حیف که نمیتونم اینجا مشکلمو بگم ولی خدایا شکر .....شکر که توحداقل داری کمکم میکنی که این مشکل حل بشه ..... هرکسی که این مطلب رو میخونه دعا کنه برام خدا ازسرتقصیراتم بگذره از سر غصه دادان توسمی.................... منوحلال کن به خاطر اون دل پاکت منو حلال کن یه عمر با اینا دارم زندگی میکنم ببین هنوز دارمشون یاگاری های که هیچ موقعه ازم دور نمیشن اینا میدونن من چی کشیدم خدا کنه با دیدن اینا بفهمی چقدر دوستت دارم و هیچ کس تواین دنیا جای تو رو برام نمیگیره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:5 توسط |
|
|
سلام....... امروز ۶ روزه بابا مامان رفتن مکه کاشکی منم می رفتم خدایا میدونم لیاقت میخواد پیش تو اومدن اینم میدونم من این لیاقت رو ندارم ولی چه کنم جز تو کسی رو ندارم اینقدر دوست داشتم بیام پیشت خدا به اسمت قسم به این روز عزیز دلم بد گرفته ...امروز رفتم نشستم مثل همیشه وبلاگش رو خوندن به دون اینکه نظری بدم شاید ناراحت بشه من نظر دادم رفتم چی دیدم حرفی کهنه حرف های که این مدت شب و روز بهش فکر کردم ولی هیچ جوابی براش پیدا نکردم ولی دوست دارم بدونم من چی کم داشتم چه خطایی از من سر زده بود نوشته بودی رفتار اروم بهتره ولی خودمونیم همیشه وقتی از چیزی دل خور می شدی با فریاد زدن حرفتو ثابت کنی من هیچ موقع از شما تقاضایی روابط جنسی نکردم حتی حد و مرزمو نگه داشتم که نکنه تو ناراحت بشی مشکل من این هست که نمیتونم فراموشت کنم چون دوست داشتم اینو هم میدونم خودمو خیلی کوچیک کردم ولی ای کاش دست از بهانه گیری هات بر می داشتی و می فهمیدی من اگه کاری میکردم که از روی دوست داشتن بیش از حدم بود شاید الان برگردیم عقب مثل اون موقعه عشقمو نشون ندم ولی هنوزم مثل همون موقعه دوست دارم و خواهم داشت چون از روی هوس نبود و نخواهد بود .......ایشالا خدا خوشبختت کنه آرزوی قلبی همینه ......... خدایا من غیر تو کسی رو ندارم توکلم فقط به توست نه به بندت خدایا شکرت که حداقل اشک و گریه رو گذاشتی که اینجور تو تنهایی هام خودمو خالی کنم ........ و رو به بندت نندازم از سر تقصیرام بگذر میدونم خیلی گناهکارم .............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:29 توسط |
|
|
سلام نای نوشتن ندارم همه بدنم درد میکنه از مریضی نمیدونم چرا این جور شدم مامان هم که خونه نیست تنهایی مردنم عالمی دار هااا چند روز دیگه تنها ترم میشم آخه مامان داره میره ولی مامان که تنها نیست اون میره پیش خدا .....خدا جون خودت هواشو داشته باش ما همین یه مادر رو داریم خدا اول منو بردار نذار سایه اش از رو سرم کم بشه خدا مریضیم بده الان دارم میفهم که اون مریضی که تو بیمارستان هست چی میکشه خدا یه چیز دیگم ازت میخوام عشقمو ازم گرفتی هرجا هست سالم نگهش دار برا هر کسی که هست مشکلات ما را حل کن میدونم بنده نا سپاسی بودم ولی تو بزرگی به ما بندهات نگاه نکن
عشق گمشده اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که به یاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:21 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کی میتوان نرفتن/ گیرم پری نمانده/گیرم که سوختمو خاکستری نمانده /با دوست عشق زیباست/ با یار بی قراری/ از دوست درد ماندو از یار یادگاری/ گفتی از روز سفر گفتم از من مگذر مجنون لیلا رفتی بی بالو بی پر/
|
| آرشیو موضوعی |
|
حرف های غبار گرفته |
| نویسندگان |
|
مرد نفرین شده |
|
RSS
|